پارت 10

*وقتی چشم هام رو باز کردم تو یه جای عجیب بودم ، یه اتاق با تم طلایی و سفید که یه میز برگشت جلوم بود و یه شخص پشت اون میز بود ، مطمئنم انسان نبود *

امیلی : م...من کجام ؟

*نگاهش رو از برگه ی توی دستش گرفت و بهم خیره شد *

عزرائیل: مرگ بر اثر خودکشی هوم ... میدونی خودکشی یه گناه محسوب میشه

*یعنی من مرده بودم ، باورم نمیشد *

امیلی : م..من ...

عزرائیل: هیچ گناهی نداشتی و همیشه قربانی بودی ... ولی این خودکشی ...

*آروم شقیقه هاش رو ماساژ داد *

عزرائیل: آخه من با تو چیکار کنم ... چرا شما انسان ها انقدر ...

*نفس عمیقی کشید *

عزرائیل: میری بهشت ... ولی چون خودکشی کردی به عنوان مجازات باید توی ارتش حوری ها عضو بشی

*برگه ی توی دستش رو امضا کرد و یه مهر به برگه زد ، در های پشت سرم باز شد و فرشته وارد شدن و دست های منو گرفتن و منو بردن بیرون *

*پرش زمانی یک دو ماه بعد ، الان دو ماه بود که توی ارتش حوری ها بودم و با بهشت آشنا شده بودم ولی چون خیلی ضعیف بودم بقیه از من خوششون نمیومد و منم از بقیه فاصله میگرفتم ، فرمانده ی فعلی ( آدم ) همیشه بهم سرکوفت میزد که اگه فرمانده عزرائیل بیاد ببینه انقدر پخمه م حتما مجازاتم میکنه ، همیشه توی تمرین مبارزات زخمی میشدم و توی پایگاه بهم لقب « موش مرده » داده بودن*

*امروز فرمانده عزرائیل اومده بود پایگاه ، وقتی وارد شد و دیدمش خشکم زد *

امیلی : این .. این همونه که اون روز اول دیدمش

*زیر لب زمزمه کردم و با تعجب بهش نگاه کردم ، اومد بین جمعیت و به بقیه سلام کرد ، خیلی گرم و صمیمی با همه برخورد میکرد ، همیشه فکر میکردم فرشته ی مرگ مثل یه هیولا زشت و ترسناک باشه اما اون .... اون مثل یه الهه بود ، محو دیدنش شده بودم و باورم نمیشد که این همه زیبایی و جذابیت مطعلق به عزرائیل باشه *

*پرش زمانی سه روز بعد ، درحال تمرین با صلاح مخصوصم بودم که یهو ...*

مایکل : سلام

*برگشتم و پشت سرم یه پسر مو بلوند و قد بلند روبه رو شدم ، اولین شخصی بود که اومد سمتم تا باهام حرف بزنه برای همین یکم دستپاچه شدم *

امیلی : س... سلام...

مایکل: تو تازه واردی درسته ؟


امیلی : یجورایی... الان دو ماهه که تو پایگاهم

مایکل : اه خب ...اره من چند باری که اومدم اینجا دیدمت ... اوه ببخشید باید خودم رو معرفی کنم ... من مایکلم ... مایکل مورنینگ استار ...

*چشم هام گشاد شد ، الان گفت مورنینگ استار ، تا جایی که من میدونستم مورنینگ استار خانوده ی سلطنتی توی بهشت بودن ، یعنی اون پسر گاد بود ... و ... و برادر عزرائیل ، گونه هام سرخ شد و بیشتر دسپاچه شدم *

امیلی : ک...که اینطور ...از ... از آشنایی باهاتون خوشبختم ... منظورم اینه که ...ب..باعث افتخاره اعلیحضرت...

*مایکل خندید *

مایکل : وای تو خیلی بامزه ای ...

*بیشتر خندید و بعد صداش رو صاف کرد و لبخند زد *

مایکل : متاسفم ... فقط برام خیلی بامزه بود که انقدر خجالت کشیدی وقتی فهمیدی کیم ... در ضمن نیازی نیست انقدر رسمی باشی

*گونه هام سرخ تر شدم *

امیلی : چ...چشم ..

*مایکل لبخند زد *

مایکل : هر وقت میبینمت تنهایی ... اینجا دوستی نداری ؟

امیلی : ن...نه

*لبخندش پر رنگ تر شد و دستش رو گرفت سمتم *

مایکل : پس .... خوشحال میشم اولین دوستت باشم

*چشم هام گشاد شد و با تعجب به دستش که سمام گرفته بود نگاه کردم ، یعنی الان یکی از افراد سلطنتی داشت بهم درخواست دوستی میداد ، با تردید دستش رو گرفت *

امیلی : باعث افتخ‍... منظورم اینه که ممنون مایکل ...

*و بعد سریع دستم رو عقب کشیدم ، مایکل به ساعت مچی ش نگاهی انداخت و بعد با لبخند گفتم *

مایکل : خب ... من دیگه باید برم ... بازم میبینمت ...

*برام دست تکون داد و منن براش دست تکون دادم و ازم دور شد *
دیدگاه ها (۵)

پارت 11

پارت 12

پارت 9

پارت 8

پارت 14

پارت 4

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط